تبليغاتX
رنج‌نامه
رنج‌نامه
دل‌مويه‌هاي من
یکشنبه نهم تیر 1387
تلخند
 

خواستم چیزی بگویم

شبیه نرمی آب

یا

 آبی ماه

               لب تر نمی‌کند 

بغض در گلوی نامرد زمان

                        ....

زهرخند

آخرین ضرب شصت تقدیر نبود

کودکی

پشت حرف‌های بزرگ گم می‌شد

حالا

شاید بشود

با سکوت تالابی پست

پشت پلک چشم‌های سورمه‌ای

صورتی

بود

بدون لبخند

 

 

 

 

+ نوشته شده در 23:5 توسط زهره
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
این هم بالای غم های دیگر

ساعت 30 دقیقه بامداد روزی که هنوز نرسیده داغ آمدنش را بر دلم می‌گذارد. روی تختخواب می‌نشینم و پاهایم را تا روی سینه‌ام بالا می‌آورم و آرام به آغوششان می‌کشم. دستهایم را پشت ساق‌های خسته‌ام قلاب می‌کنم. نرمی صورتم را روی ایستادگی زانوهایم خیمه می‌زنم. شانه‌هایم دیگر تحمل این همه غم را ندارد. انگار در من کسی به شتاب سقوط می‌کند و من فقط فریادش را از اعماق سال‌های صبوریم می‌شنوم. زجه‌ای مبهم و بعد سکوتی مرگ‌‌آور. آوار می‌شوم بر خودم. چشم‌هایم را می‌بندم تا از آنچه هستم تنها‌تر باشم. در گرمای تابستان سرد و سخت می‌لرزم از وحشت این همه بی‌کسی. من فرو می‌ریزم از قطره قطره اشک‌هایم اما چه بی‌روح و خشک. به خشکی کویری که هر روز مرا می‌بلعد و از عطش من سیراب نمی‌شود. چه سرابی است زندگی که نه مرا به آن حسرتی است و نه عطشناکم تا به دیدنش دلخوش کنم. دست می‌برم لابلای شل‌شال ‌ سیاه موهایم تا نوازش‌شان را روی کشیدگی گردنم بریزم و و هی تاب بدهم تنم را زیر بندبند بافته‌هایش که حالا هر شاخه‌اش اشک‌هایم را از زیر چانه‌ام دور می‌کند. میان این‌همه فقط دل به رضای او داده بودم اما او هم نیست تا برای این همه عشق درمانی جگرسوز بیاورد و مرا بسوزاند تا خودم را فراموش کنم.

 

هواي باران داشت نگاه غمگينم  

چه تلخ مي رفتي چه تلخ شيرينم

شب جدايي با تمام محجوبي

ترا صدا مي زد سكوت سنگينم

ستاره ها گفتند كه باز مي گردي

چه زود باور بود دل دهن بينم

سكوت سر خم را كه ديده اي

آيا نمي كشي دستي به بال خونينم

بيا و از تاراج مرا حفاظت كن

مرا كه چون باغي شكسته پرچينم

كجاست كجاست محتاجم به سكر چشمانت

كه شعر هم امشب نداد تسكينم1

.....................................

1.متاسفانه نمی دانم شعر از کیست

کامنت جناب بهرام مرا بر آن داشت تا نوشته‌ای به نام سیب کال را در ادامه بیاورم. اگر دوست دارید بخوانید چهارسالگی این دخترک را...


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1:15 توسط زهره
دوشنبه بیستم خرداد 1387
دروغ راست
 

همه چیز را باور کرده‌ام

حتی دروغ‌هایی که به خودم می‌گویم...

همه‌اش راست بود

روزم سیاه بود و شبم شب

او خمس می‌داد

من واجب‌الزکات بودم

یعنی شکمم به من دروغ می‌گفت؟

یا این دروغ راست بود...

 

 

+ نوشته شده در 0:27 توسط زهره
جمعه هفدهم خرداد 1387
همرنگ آسمان

 

هرجا هم بروی آسمان همین رنگ نیست،

مگر با عسلی چشم‌های خودت به آن نگاه کنی.  

...............................................................

‌خواستم گریه کنم

یادم آمدم مرده‌ام 

اشک‌هایم گونه‌ای برای ریختن روي آن ندارد

پشیمان شدم، 

‌خنديدم..

 شماهم می خندید، نه؟

حتی دلی ندارم که برایش بخندم..

حرف‌هایم را فهمیدید..

اگرسر در نمی‌آوريد حق دارید.. من هم نفهميدم مردن یعنی چه..

شنيدم كه مرده‌ام.

 شاید برای همین است که کسی گریه و خنده و حرف‌های مرا نمی‌فهمد...

مهم نيست

همه يك روز اين‌طور مي‌شوند..

 

 

 

+ نوشته شده در 23:2 توسط زهره
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
تلخ
 

 

هوا بس ناجوانمردانه تلخ است...

 

 

+ نوشته شده در 23:53 توسط زهره
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
قصرکاغذی

 

 

دیروز؛

قصر کاغذیم را باد        ب......ر......د.........

بادبادک‌های سرگردان

نقش بازیگوشی یک پروازند

ریزش دغدغه خاطر من

غرش یک رعد است

 و خطوط دستم

نقشه‌ی برج بلندیست که  غم می‌سازد

پرواز،

اما

                 آسان نیست

حتی در

                    توهم

                                 رنج کشیده 

                                                   کاغذباد

 

 

 

+ نوشته شده در 3:6 توسط زهره
پنجشنبه نهم خرداد 1387
آن طرف سكو

نيستي و باز من تو را تاب مي‌خورم لابلاي كلماتي كه از اسفند هزار و سيصد و چندين مهر و ماه و  آبان و آذري  كه روي سال‌هاي نوري ريختي تا بزرگ شوند  و مرا بر مدار تو بچرخانند. كجايي؟ چرا اينقدر فاصله مي‌گيري از بودنهاي من؟ من چند سالگيم را با تو برخاستم؟ تو در چندمين دهه از سال‌هاي من گذشتي كه چهله نشنيم را مي‌خواهي و من بايد معصوميت تمام دعاها را در كف دست‌هايم به آسمان بپاچم و باز به انتظار باران هي‌ بكشم رياضت بي‌تو بودن را. داري مي‌روي بي‌من بي خودت بي‌ما. مرا باز به خودم وامي‌گذاري و مي‌گذري. تو چيزي شبيه مني. شبيه خودت شبيه ميليون‌ها آدمي كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشي دنيا را سياحت كنند. من خسته‌ام خسته. خسته از تمام تخت‌هاي راحتي كه گوشه آرامش دنيا را براي خوشان قصب كرده‌اند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشيد مي‌دهند. اين صبح ها را با خنكاي نسيم ارديبهشت روي سر‌شانه‌هاي تو خستگي مي‌گيرم بي‌خوابي‌هاي شبانه‌ام را. بوي ياس‌هاي وحشي را برتن كرده‌اي و مي‌گريزي از بند بند انگشتهاي من كه تو را به خود مي‌طلبند. خواب مي‌ديدم كه تو را هشيار مي‌شوم و باز كابوس‌زده در خودم فرو مي‌افتم. اين روزها همه‌اش دارند ما را از پل صراط مي‌گذرانند كه مبادا پاي نرفته‌مان را كج بگذاريم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگيريم. مظلوميت اين قوم دارد پشتم را به باركشي تاريخي از تمدن نداشته‌مان تا مي‌كند كه مپرس.

آمدی درست وقتی که باور نمی‌کردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشته‌ها بوی مردگی می‌داد و خنده‌ها در نیشخند کش‌دار هرزگی، رنگ می‌باخت. من با تو اشهد می‌خواندم در سرزمین زنبورها و با تو می‌سرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگی‌هایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینه‌ای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد. هنوز سر از پیله‌گی‌هایم در نیاورده‌ام و تو به دنبال پروانگی‌هایت می‌پری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت می‌ترسم. گرچه از مرگ و عدم نمی‌هراسم. سکوت تو بي‌تابم مي‌کند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت می‌کند!

می‌دانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم می‌کشاند تا بر سر نیزه‌های جهالت سربدار شوم. نه تو قانون‌گذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل می‌باخت و ساقی بر سریر دین می‌نشاند:

رضا به داده بده وزين جبين گره بگشا

که بر من و تو در اختيار نگشاده است

من آن ديگرم هرچند تو همان باشي...

+ نوشته شده در 11:55 توسط زهره
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
روي سكو

روي سكوي بزرگ باغ نادري كز كرده‌ا‌م و دارم برمي‌گردم به كوچه پس‌كوچه‌هاي شهر خودم. من هرجا كه بروم باز از همان ريل مي‌گذرم و باز به همان هشت‌متر كوچه‌اي مي‌رسم كه ميانش را بريده‌اند تا بازهم كسي خودش را برتر از ديگران بداند. اين حوالي تو را كم دارد. راه‌ مي‌افتم تا ميان خيابان شيرازي گل‌دسته‌هاي طلا را با تو راه بيافتم. انگار كسي شبيه به تو، از من مي‌گذرد و باز من هوايي مي‌شوم كه بدنبال تو اين‌ حوالي را بگردم. خيالات برم مي‌دارد تو هم آمده‌اي مثل من خودت را ميان اين همه هياهوي ريخته در دور ضريح گم كني. ديگر حتي هوس نمي‌كنم از ميان اين قوم چادر بسته بر گردن و كمر، خودم را به قفلك‌هايي كه هيچ قبري را در آغوش ندارند برسانم. ديگر دختر ساده‌لوح آن روزها نيستم تا باور كنم كسي كه رفته بيايد و دستم را بگيرد و راه را برايم باز كند. ديروز بالغ شدم؛ يادت هست؟ آن‌روز كه تو همه چيز را جلوي چشمم شكستي و من بر هرچه تا آن‌وقت به‌دوش كشيده بودم زار زدم، كه چه عمري رفت وما در خوابيم. مي‌روم زير آينه‌كاري‌ها بنشينم و باز هزاران‌هزارتاي خودم را ببينم كه چطور تكه تكه مي‌شود. مي‌روم تا خودم را از زمزمه‌هايي كه به ناله و دادخواهي و ملامت، اطراف بوي عرق و بوي سير دهان و عطرگل‌سرخ ضريح را دور مي‌زند برسم به بوي ياس ريخته در زاويه حرم. بوي آب مي‌دهد اين گوشه و كنار. بوي طبيعت پيچيده  درسنگ‌هاي مرمر سبز. دوست دارم اين همه طراوت را سجده كنم. دوست دارم بچگي‌ ستاره‌ها را به ياد بياورم و آنها را به تصوير صاحب آينه‌ها بكشم تا كسي را شبيه سياره مريخ به ياد بياورد. ولي آيا ممكن است؟ هرچند ديگر برايم ممكن و ناممكني نيست. هرچيزي مي‌شود باشد و نباشد. مثل همان يكي بود يكي نبود قصه‌هاي مادربزرگ، زير پنج‌دري كنار جا شمعي كه عطر دود را به ايوان مي‌ريخت. من هوس كرده‌ام دست‌هاي آقاجان را بگيرم و انگشت‌هايش را تا نقارخانه بالا ببرم و هي صداي خودم را شبيه كنم به صدايي كه صحن را پر مي‌كند. همين وقت‌ها بود كه دست‌هاي بابا را  پيش از سپيدي اذان تا طلوع آفتاب گرفته بودم و بزگي‌اش را رها نمي‌كردم. مبادا خيل جمعيت مرا با خود ببرد. همين ارديبهشت بود كه توت‌فرنگي‌هاي درشت را يكي يكي بر زبان كودكي‌هايم مي‌گذاشت تا بابا را از هميشه مهربان‌تر بفهمم. من حالا بزرگ شده‌ام؛ بابا. اما نمي‌خواستم اين‌قدربزرگ بشوم  كه تو نباشي . نمي‌خواستم آنقدر بزرگ بشوم كه بفهمم چقدر كوچكم. نمي‌خواستم آنقدر بزرگ بشوم كه بفهمم درد بي‌پدري در ميان ما يعني يتيم ماندن از خود. يعني هركس مي‌رسد آقا بالاسرباشد. هميشه به اين‌جاي قصه زندگي‌ام كه مي‌رسد فرار مي‌كنم. مثل دروغ‌هاي كودكي كه مي‌فهمد دروغ مي‌گويد و در چشم كسي نگاه نمي‌كند. حالا من سربزيرتر و  صبورتر از آنم كه شاه‌عبدالعظيم را روي سرم بگذارم و شباهتم را به عمه  تا آخر شب گريه كنم و شما بخنديد. شما سرگرم مي‌شديد و من چقدر درخودم مي‌شكستم. حالا نيستيد تا ببينيد كارهاي كودكيم را مي‌خندم. دارم مي‌رسم به سقاخانه‌اي كه تا دست زير شيرهايش مي‌گيري بي دريغ آب در دستت مي‌ريزد آنقدر كه سرريز شود و تو انگشت‌هايت زير سردي آبش يخ بزني. از اين همه خنكي سر بلند مي‌كنم كه چرخ چرخ كبوتر است كه آسمان دورشان مي‌گردد و خودش را بربالهايشان مي‌كشاند.

ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در 0:6 توسط زهره
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
هزار راه نرفته

دارد كل مي‌زند بهار طراوتش را لابلاي موهاي سرم. مي‌لرزم زير نيسم موذي كه بر پوستم مي‌ريزد و مرا وامي‌دارد تا به ياد سوختن‌هايم داغ شوم. ديروز آسمان هم ديوانگي‌هايش را مي‌باريد. تند و پر شتاب و مرا به اضطراب مي‌انداخت كه زودتر تو را بيابم. كجايي؟ چرا كيلومترها آن طرف‌تر چنين بي‌محابا فريادم مي‌كشي.  آرزوي گوش‌هايم را نمي‌فهمي كه چه حريصانه مشتاق شنيدن توست؟ چقدر كليشه شده‌اند اين كلمات. من بايد از سر انگشتانت بريزم . بايد بوي دهانت را بگيرم. تو را از كي و كجا آغاز كردم؟ من در چندمين روز زمين طلوع تو را ديدم. چقدر دير مي‌رسي به آوازه نگاهم. ببين چقدر چرا دارم كه بايد روزها بنشيني و هي بگويي و من تو را بارها بگويم و تو مرا هي فرياد بزني و باز بگويم كه آهنگ صدايت را نمي‌فهمم. چطور بايد طاقت بياورم اين همه بي‌تابي را . داري مرا مي‌ترساني. داري مرا مي‌بري به بچگي‌هايم. به دويدن‌ها و خنده‌هاي بي‌خيالي. به شوق كودكانه دويدن‌هاي دور حوض ماهي‌ها. ديشب خواب مي‌ديدم ماهي ماهي از روخانه به حوض كوچكمان مي‌ريزم. مي‌روم  بالاي تابي كه بر درخت گردو امامزاده عبدالله بسته بوديم. به خيسي پاهاي بچگيم در رودخانه و مي‌بردم به ترشي آلوچه‌ها باغ شاه‌جمال. من دوست دارم آلوچه‌هايم را با نمك سنگ‌هاي بلوري تو شور كنم. حالا مي‌شود بلوغ مرا از لرزش پيراهنم بفهمي وقتي در حرارت تابستان زير دستهاي هراسان تو مي‌لرزم. سكوت كرده‌اي و من مي‌رسم به الفباي دل تنگي‌هاي ريخته بر شانه‌هاي زني كه هزار هزار سال تاريخ زن بودن را روي دوشهايش مي‌كشد و باز نمي‌رسد به سر منزل مقصود انسانيت. اين روزها كسي به بلندي يك تاريخ در من قد مي‌كشد. احساس تلخي يك هواي گرفته خفقان آور را  از حنجره ناسور زمان مي‌فهمم. چه بد مي خواند مرا در تارهاي سكوتي كه بر فصل هاي بي حرمتي انديشه‌ها برسرم آوار كرده است. حق دارند ترازوي عدالت را سنگي بسازند و دور از دسترس همه در دستهاي فرشته‌ها بگذارند آنهايي كه نه مارا مي‌دانند و نه مي‌فهمند. برعكس اولين خط نوشته‌هايم هيچ چيزي در زندگي موازي هم ثبت نشد. هرچه بود خطوط متقاطعي بودند كه  راه‌هاي ما را قطع مي‌كرد تا باز راه عوض كنيم و به خيال اشتباه راه‌هاي نرفته را برگرديم و خودمان را دور بزنيم. درست كاري كه من مي‌كنم بر مدار خودم و هي مي‌چرخم دورتا دور چرخ و فلكي كه مرا هيچ‌وقت به سطح زمين نمي‌رساند تا بفهمم آرامش، نه در دورهاي باطل كه در استقامتي است كه بايد براي رسيدن بخرج داد و بقول تو صبور بود صبري به نجابت تمام سكوتي كه سال‌ها بر دوش كشيده‌ايم.

 

+ نوشته شده در 15:32 توسط زهره
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
نامه‌اي به خودم

ديروز نامه به پدر كافكا را مي‌خواندم. امروز يكي از دانش‌آموزان نامه‌اي را كه براي خود نوشته بود به معاون‌پرورشي آموزشگاه داد. تنها وجه اشتراك نامه طوماري فرانتس آلماني متولد پراگ -سوم ژوئيه ۱۸۸۱- به پدرش در ۳۶ سالگي و نامه كوتاه فاطمه ايراني متولد قم -۱۴ تير ۱۳۷۰- به خودش  در ۱۷ سالگي، درد مشتركي است كه انسان را رنج داده و مي دهد و خواهد داد. عين نامه‌ را بخوانيد.

نامه‌ای به خود

مدت‌هاست بسراغت نيامده‌ام و با تو حرف نزده‌ام. مي‌دانم، مي‌دانم كه در حقت خيلي بدي كرده‌ام اما به من حق بده، چون غرق در مسايل خودم بودم و سختي‌هاي زيادي را پشت سرگذاشته‌ام. يكي از آنها گم كردن هويت خودم بود. اين كه فراموش كرده بودم كيستم و خيلي چيز‌هاي ديگر. به تو هم كه بهترين دوست من بودي توجهي نكردم. من هميشه با خودم يعني با تو حرف مي‌زدم و درد دل مي‌كردم. تو را دوست داشتم اما بلد نبودم با تو چگونه رفتار كنم. من هميشه تنهاي تنها بودم. هميشه در تخيلات و دنياي رنگارنگي از روياها هستم شايد به خاطر مادرم، چون فكر مي‌كند من با همه فرق دارم و او را دوست ندارم و چيزهاي ديگري كه خودت مي‌داني. شايد تو فقط من را درك كني زيرا من آنقدر غرق در فكرهاي خودم شدم كه اجازه بزرگ شدن به خودم را ندادم حتي اجازه فكر كردن به چيزهاي ديگر. اجازه طبيعي بودن. اجازه دوست داشتن و خود را جا كردن. من هنوز هم يك دختر تنهاي شكست خورده‌ام. مادرم هنوز باور نكرده دوستش دارم. او از كودكي چيزي به من ياد نداده. من هيچ كاري بلد نيستم او هيچ‌گاه به استعداد و توانايي و انگيزه درون من توجهي نكرد. الان هركس مرا مي‌بيند مرا بچه حساب مي‌كند. هيچ‌وقت نتوانستم خودم باشم. دارم درجا مي‌زنم. هيچ‌كس اينها را جز خودت خبر ندارد. دل من آنقدر پر است كه نمي‌دانم از كجا شروع كنم. فقط و فقط مي‌دانم دختري هستم با كلي شور و هيجان كه نمي‌تواند به علت كژفكري‌هاي مادر مهربانش به ديگران و مادرش بفهماند كه هست. مي‌خواهد بگويد: "مادر عزيزم دوستت دارم". من هم مي‌توانم خوب باشم و دختر و خواهر خوبي براي مادر و پدر و خواهرانم.

راستي از خودت چه خبر؟ چه كار مي‌كني؟

تو هميشه مرا كمك مي‌كردي و هميشه و هميشه دوست خوبي برايم بودي و هستي. بازهم كمك كن كه به مادرم نشان دهم كه بزرگ شده‌ام و دوستش دارم.

                                                                                                               دوستدارت

                                                                                                                فاطمه تنها 

 

 

 

+ نوشته شده در 9:43 توسط زهره