تبليغاتX
سایه آفتاب

سایه آفتاب

نمی‌دانم چه شد وقتی پست آخرم را می‌نوشتم دلم لرزید و دستم نرفت که بنویسم حرف آخر. اگر هستم نه برای ماندن است. فقط تو بودی که دستم را خواندی که آخرین برگ پاییزی من لابلای این همه رنگ نوشته خواهد شد. بودنم  تنها گریزی است در هجوم تمام ناامیدی‌ها. آمدم تا آخرین حرف‌های ناگفته را برای تو بنویسم. حالا که من و تو آخرین مسافر این ایستگاهیم با خود می‌گویم، همیشه یکی هست؛ یکی که مثل هیچ‌کس نیست. کسی که نغمه غمگینش به لهجه رنج تو نزدیک است. می‌شود... با او تا آن سوی زمین را قدم زد. فرقی نمی‌کند خانه دوست کجاست و لهجه کویری مرا دوست دارد یا نه! کدام ترانه، مرا به یاد او می‌اندازد. مرا با کدام تصویر در چشم دارد. از میان ستاره‌ها کدامشان ستاره شناس اوست. حتی مهم نیست ز باد حادثه اینجا نشسته، یا برق واقعه‌ای او را به اینجا کشانده است.
یادم نیست با خوشه‌های یاد آمده بودی یا از سر تفنن بلور نگاهت را می‌ریختی بر آبگینه شکسته خاطریم تا  دوباره در ذهن دنیا منعکس شوم. انگار یاس بیشه غربت بودی در یاد ترد علفها. می‌آمدی آرام و بی‌صدا. عادت کرده بودم به این‌گونه آمدن و رفتنت. اما هربار به درکوبه این پنجره آمدم، دیدم رد پای تو را شماره کرده است. باز نشانیت در میان پرچم سه رنگ من خودنمایی می‌کند. شوق مرموز ترنم چند کلامی که برایم روی طلایی پاییز نوشته بودی هنوز چون خنیاگری غمگین مرا درهم می‌ریزد. کاش می‌دانستی چقدر دلم برای تولد فروغ و زمستان اخوان و خانه آبی سهراب تنگ شده است. کاش شاملو بود و رودررویش می‌گفتم همه چیز در پستوی خانه می‌گنجد جز رسوایی عشق. از تمام این فاصله‌ها تنها بغض سنگین خود نبودن در حنجره‌ام پیچیده. کاش بودی و می‌دیدی لحظه‌ها چطور در انتقام از من می‌کوشند. در معرض خورشید نشسته‌ام و دل داده‌ام به سایبانی که دیر یا زود سایه‌اش را از من دریغ می‌کند. گویی در صفای مکاشفه‌ای می‌دوم که مروه‌ای در انتها ندارد. می‌دانی، ناتوانی خرد مرا به این در کشاند. روزمرگی‌هایی که مرا در غم چنین بودن فرو می‌کشید. حالا می‌بینم آسمان در سیاهه چشم تو هم آبی است. دوست دارم پلک چشمم بزند تا باور کنم وقت آن رسیده تا مسافر شوم و هی پرسه بزنم در برهوت این هستی و غافلگیری چشم‌هایم را ببینم و بخندم که این‌همه از دنیا عقب افتاده‌ای حواست کجاست! من سال‌هاست خودم را به تکرار ساعت‌ها عادت داده‌ام شاید باور نکنی اما هنوز هم که هنوز است دلم به هیچ لحظه‌ای عادت نکرده و همیشه چشم‌انتظار همان لحظه‌ایست که نمی‌رسد چه طماع است دیدگانم، باز می‌دود و هرشب می‌رسد به ساعت صفر و باز خود را از نو با طلوع خورشید می‌رساند به همین پنجره که شاید گذار تو را در خود داشته باشد. نشانی میان این همه تنهایی. میان غریب غربت‌های من و جاده‌هایی که بی‌تابی‌های مرا برنمی‌گردند. بی‌صبری و صبوری این جاده‌ها را دوست دارم. اما همیشه از سکوتی که پشت در است می‌هراسم. هرازگاهی خودم را می‌رسانم به بوی آویشن و رازقی‌های ریخته در باغچه مادربزرگ. وای که امروز شنیدم دارند شمعدانی‌های حیاط مادر بزرگ را به آب می‌دهند.
آه مادر بزرگ؛ ترسیدم خودم را برسانم پشت در خانه‌ای که دیگر تو را پشت گلریزان چادر نمازت پنهان نکرده است. ترسیدم بیایم و باز هلهله باد، میان برگ‌های انجیربون بزرگ باغچه تو را گریه کند. بعید می‌دانم بتوانم طاقت بیاورم حوض بی‌آب و ماهی را، من از طاقی ابریشم گوشه حیاط رد نمی‌شوم. من از انارهای ترک خورده و نچیده باغچه شرم می‌کنم. من طاقت سینه سرخ نارها را روی شاخه‌های مضطرب ندارم. چقدر گوشه باغچه کمین می‌کردم که ترک خوردن انارها را ببینم؛ خواب بعد از ظهر تابستان چشم‌هایم را می‌ربود و باز عصر که بلند می‌شدم ترک خوردگی انارهایی که نشان کرده ‌بودم غافل‌گیرم می‌کرد. قفس کبوتر‌های چاهی و دم چتری پشت درخت خرزره صورتی یا کریم‌های بالای راه پله پشت‌بام و.... وای، من دیگر کوچه بی‌تو را نخواهم گذشت. مادر بزرگ سخت است خانه خرابت را دیدن. چقدر خوش‌بخت بودی که رفتی و خانه‌خرابیم را ندیدی. آن روزها مزارم را به جشن می‌بردند و من بخواب رفته بودم در یاد لک لک‌هایی که کوچ را نفهمیدند. من به صدای لالایی خودم عادت کرده‌ام. چقدر دوست دارم خواب‌هایم تا تو برسد. تا باز قرآن را به دستم بدهی و یاسین بخوانی بر گوش‌های ناشنوای من. دوباره افتادم در چاه گنگ و نامفهوم دنیایی که کمتر با کسی آشناست.
مرا ببخش تنها مسافر ایستگاه تنهایی. بی‌قراری این واژه‌هاست که مرا تا اینجا کشانده تا شرم آمدن را به‌جان بخرم. می‌دانی و می‌دانم این آخرین نوبتی‌ است که داریم برگ‌ها را با پاهایمان جابجا می‌کنیم. سرت را بالا نگیر، من از سرخی چشم‌های تو شرم می‌کنم بنویسم، یک عمر سرم را زیر انداختم و کار کردم و حالا دست‌های خالیم را از چشم بچه‌ گربه‌های خانه‌زاد می‌دزدم مبادا طمع کنند به این اندک نداری من... دنیا می‌گذرد همان طور که هر شب ماه از پنجره اتاق من می‌گذرد و باز فردا و فرداشب تکرار همان دیروز و فردا، دیروزی که گذشته است و فردایی که خواهد گذشت اما چطور؟ چه راحت می‌گذریم از این گذارهای پرگداز.
همه آمدند جز تو . انگار سوخته‌دلی مرا باد برای همه آورده بود که امروز سایه آفتاب پاییز دلم پر بود از هلهله دیروز و پچ‌پچ آدم‌هایی که آمدند و رفتند و باز تو نیامدی... می‌ترسم نیایی و من... می‌دانم، می‌آیی و من باز همین سطر‌ها را می‌نویسم.
......................

 

آمد اما بي‌صدا خنديد و رفت

خوشه‌ای از یاد من برچید و رفت

"شوق مرموز ترنم‌های باد"

در كنار بیشه‌ها چرخید و رفت

طعم تلخ انتظار و صبر را

از دهان حسرتم نوشید و رفت

اضطراب واژه‌‌ را فهمیده بود

در میان بغض شب پیچید و رفت

ایستگاه گریه بود و خنده‌های بي‌دوام

اوج اندوه دلم را ‌دید و رفت

سرگذشت جاده‌ها معلوم بود

با قطار لحظ‌‌ه‌ها کوچید و رفت

خلوت پاییز را با من سرود

روی ...

آه دنیا لحظه‌‌ای بی‌انتهاست

باید آن را لحظه‌ای بویید و رفت

***

در تمام شعر من یک نكته بود

این که می‌آیم ولی فهمید و رفت

........................................................

باور کرده بودم آمده ای و میایی. اما انگار خیال بافته بودم بر رشته افکارم. حالا حتی ردپایت هم نمی‌ماند و من هر روز منتظرم. نمی‌دانم چرا باور کرده بودم تو همان یکی هستی که مثل هیچ کس نیست. باید بازهم بگویم اشتباه بود تمام حساب و کتاب‌ها. امشب می‌آیی درست بوقت دلتنگی‌های من. بگذار دنیا همیشه در حسرت بماند که نمی‌تواند دست هایمان را رو کند، همین انسان را زیبا کرده است. به شوق آمدنت پنجره‌ها را گشودم و روی پرچین باغ نوشتم که می‌آیی تا نکند فراموش کنم تو تنهایی منی که در کنارم مانده‌ای.  این روزها... این روزها...

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 4:14 توسط زهره| |

حرفها و درد دلهای من تمامی ندارد. هرچند این پنجره همیشه باز است و من چشم ریخته‌ام پشت آن و تا هزار کهکشان آن طرف‌تر را می‌پایم مبادا شیطنک‌های چشمم نفهمند در کهکشان نهصد و نود و نهم چه خبر است. اما امشب حسابم را با خودم تسویه کردم. قرار شد برخیزم و چشم‌هایم را ببرم پی‌کارهای عقب افتاده. این حرف یکی به آخرم است. گفتم شاید دوباره گذرم افتاد به این سمت و دوباره هوس کردم بنویسم جایی داشته باشم. اما از تمام عزیزانی که بهم سر می‌زدند ممنونم. حال و هوای اینجا همیشه مرا به یاد بوی رازیانه و آویشن می‌انداخت و دوست داشتم بچگی‌کنم این عمر گذشته را. همیشه در خاطرم می‌ماند این آلاچیق و دوستانی که زیر آن با هم گپ زدیم. شاد باشید و شادکام. 

از بعضی دوستان حتی آدرسی ندارم تا از لطفشان تشکر کنم.اما خواهش می‌کنم خانه متروک مرا بگذارید و بگذرید... بوی ماندگی و درماندگی، شنیدن ندارد.

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:57 توسط زهره| |

امروز شانس در خانه من را زد. درست همون موقع یکی صداش زد. چند لحظه بعد که من در را باز کردم، شانس هنوز پشت در خانه بود. هرچی صداش کردم جوابی نداد؛ چون وقتی شانس بهت رو می‌کند که درست روبروش باشی و او پشتش به من بود و می‌رفت و من رفتنش را ‌دیدم.  

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:3 توسط زهره| |

دارم شعرهای غم‌گرفته پروین را به همین ضریح آهنی که آنطرف در قداست اشک‌های مرد و زن فرو رفته است دخیل می‌بندم. یک تاریخ اسارت چشمهای خون گرفته را پیش حضرت آینه گریستن هم بازتابی جز بی‌تابی ندارد. چاره بیچارگان را چاره‌ای جز چاه اندوه نیست که سرِدرد بر سینه بی‌درد زمین بگذارند و آرام گیرند. مگر چقدر بوی پرواز کبوترها را می‌شود تنفس کرد و به آزادی بی‌قید و شرط بشر فکر کرد. آزادی!آزاد... که همین کنج قفسی که برای خودت ساخته‌ای بنشینی و بشماری تمام غربت آینده را. حتی ککشان نمی‌گزد که چقدر انگشت کم داری و چقدر باید هزاره‌ها را از تاریخ کم کنی تا برسی به سر فصل آدمیت ازدست‌رفته. می‌شود سالها عبادت را در بند تفکر بریزی و خودت را دور بزنی و به بازی چرخ و فلک خنده‌ات بگیرد که تو را به بازی کودکانه‌اش گرفته است و سرگیجه بگیری که کجای کار غلط است که هرچه می‌دوی و می‌روی باز سر خط ایستاده‌ای و پایانی نیست تا برایش دست تکان دهی عمری را که پشت سر گذاشته‌ای. انگار دهن‌کجی می‌کنند این واژه‌ها به بی‌رحمی معانی که بر پشت خود می‌برند و سر برنمی‌آورند از شماتتی که هر نگاه اززیر تیغ آن می‌گذرد. هیچ ادیبی به تادیب جملاتش تن نداد مگر آنکه دانست که می‌شود معنا را هم فروخت و بر سر سفره بی‌نان گذاشت. بی‌بسم الله هم که آغاز کنی، برای سفره غم گرفته دلت، دلی بجوش نمی‌آید. لقمه‌ لقمه از برکت عشق برداشتن و فروخوردن آه به برکت آن، هیچ جانی را به مسلخ نکشیده تا انتظار داشته باشی پیش‌قدم از مرگت شود این دل‌ داغدیده. سیاوشان شب که برسد فانوس چشمهایت را بگذار پشت همین پنجره و زل بزن به هزاران گل‌سرخی که قرار است پای حرف‌های تو کهکشان قصه‌های مادربزرگ را دوباره کنار سیاه‌چاله‌هایش گریه کنند. دیگر ماه و مهتاب را هم در آرزوی پنجه پلنگان نمی‌شود از پشت آسمان آرزو بیرون کشید. ابرها که ببارند دل پاره‌پاره آسمان مرهم تمام دردهای زمین می‌شود آنوقت زخم‌های آبدیده زمان را تیمار می‌شود، جام شوکران هزاره‌های از دست رفته. 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:16 توسط زهره| |

مي‌ترسم از اين عشق به نفرت برسم. این را می‌نویسم چون می‌دانم بین این دو فاصله‌ای نیست و هرلحظه يک دنيا را در چشمان بي‌گناهم جا مي‌دهد تا آ ن شوق ملموس ریخته بر رمضان را يک بار ديگر برايم به ارمغان بياورد. من از تو نه تو را، که خودم را وام خواهی کردم. می‌نویسم و باز در خودم قدم می‌زنم و با خودم به راه‌پيمايي مي‌روم. همه‌چیز از ديروز تا ديروز شروع می‌شود و فردایی نیست که به امروز برسم.

من روي چندمين فاصله ثانيه‌ها مي‌دوم که هيچ شتابي مرا به خود نمي‌آورد؟ کاش سر بر‌آوري از پيله‌گي‌هايت تا

پروانگي‌هاي مرا پروازي باشد هرچند کوتاه بقدر پر دادن کودکي‌ها، وقتي بزرگ شدم پيش از آنکه جواني کنم، پرپر ‌زدنم را در شوق اين دقايق لجوج. بايد آينه بياوري براي تصوير من در باور خودت، تا ديوانگي‌هايم را در تابناکي آينه‌ها به دانایی بازسازي کنی. کلمات مسيح تنم را به صليب کشيده‌اند تا معجزه‌اي از مائده عشق بيافرینند. تو هم چشمه‌ای از سنگ، زير يک عصا بگذار تا اين سامري موسا بياورد براي طور چشمانت. معجزه زیباست حتی وقتی معجزه‌ها مار مي‌شود و برای ید بيضای تو که  از گريبان واژه‌ها زنده بيرونم مي‌کشد. معجزه حتی اگر براي فرعون حاصلی نداشته باشد خوب است تا او هم در کفر خود مومن بمیرد. حتی کفر هم معجزه می‌خواهد. باید گوساله سامری ایمان بیافریند برای فرعونی که در فکر من غنوده است. این فصل از عاشقیت که بگذرد بستر نیل به اسارت عصایت تن نخواهد داد، وقتی بتخانه به انتظار معجزه‌ای از جنس تبر است. 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:29 توسط زهره| |

عدد

 

اول

دوم

وسط

چهارم

پنجم

ملیت

 

نروژی

دانمارکی

انگلیسی

سوئدی

آلمان

حیوان

 

گربه

اسب

پرنده

سگ

ماهی

رنگ

 

زرد

آبی

قرمز

سفید

سبز

نوشیدنی

 

آب

چای

شیر

ابجو

قهوه

سیگار

 

danhill

belands

pallmall

Bulema.

prince

راه دوم :

عدد

 

اول

دوم

وسط

چهارم

پنجم

ملیت

 

دانمارکی

انگلیسی

سوئدی

آلمانی

نروژی

رنگ

 

زرد

قرمز

سفید

آبی

سبز

حیوان

 

ماهی

اسب

سگ

گربه

پرنده

نوشیدنی

 

چای

آبجو

شیر

آب

قهوه

سیگار

 

danhill

Bulema

belands

 

prince

pallmall

راه سوم

ملیت

سوئدی

 

المانی

انگلیسی

دانمارکی

نروژی

رنگ

سفید

 

سبز

قرمز

آبی

زرد

حیوان

سگ

 

ماهی

پرنده

اسب

گربه

نوشیدنی

آبجو

 

قهوه

شیر

چای

آب

سیگار

Bulema

 

prince

pallmall

belands

danhill

راهنما:

- در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.

2- در هر یک از این خانه ها یک نفر، و با ملیتی متفاوت از دیگران زنده گی می کند.

3- این 5 صاحب خانه هر کدام یک نوشیدنی متفاوت، یک سیگار متفاوت و یک حیوان خانه گی ی متفاوت دارند.

سوآل: ماهی در کدام خانه قرار دارد؟

راه نمایی:

1- مرد ِ انگلیسی در خانه ی قرمز زنده گی می کند.

2- مرد ِ سوئدی یک سگ دارد.

3- مرد ِ دانمارکی چای می نوشد.

4- خانه ی سبز رنگ در سمت ِ چپ ِ خانه ی سفید رنگ قرار دارد.

5- مرد ِ صاحب ِ خانه ی سبز رنگ، قهوه می نوشد.

6- مردی که سیگار ِ Pall Mall می کشد، پرنده پرورش می دهد.

7- مرد ِ صاحب ِ خانه ی زرد رنگ، سیگار ِ Dunhill می کشد.

8- مردی که در خانه ی وسطی زنده گی می کند، شیر می نوشد.

9- مرد ِ نروژی در اولین خانه زنده گی می کند.

10- مردی که سیگار ِ Blends می کشد، در کنار ِ مردی که گربه نگاه می دارد زنده گی می کند.

11- مردی که اسب نگاه می دارد، در کنار ِ مردی که سیگار ِ Dunhill می کشد زنده گی می کند.

12- مردی که سیگار ِ Blue Master می کشد، آب جو می نوشد.

13- مرد ِ آلمانی، سیگار ِ Prince می کشد.

14- مرد ِ نروژی در کنار ِ خانه ی آبی زنده گی می کند.

15- مردی که سیگار ِ Blends می کشد، هم سایه یی دارد که آب می نوشد.

 این معما از دو را حل میشه این یک راه که ماهی نزد شخص آلمانی است و راه دیگر که نزد دانمارکی است. انشتین فکر اینجاش رو نکرده بودیا کرده بود؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:41 توسط زهره| |

هدف از رشد در زندگی آرامش است یا شادی؟ داشتن آرامش در زندگی واژه‌ای بی‌معناست. زائرین‌راه، آینده‌ای را هدف گرفته‌اند که اساسش هم بر گذشته نیست. از ناچیزهای بی‌ارزش به فستیوال‌های زیبای ارزش رسیدن شادی‌آفرین است و رضایت بخش، حتی اگر آرامشمان را سلب کند. چیرگی بر تناقضات و گذشتن از برزخ خنده و گریه یا اندوه و شادی معرفت‌زاست، البته وقتی ایستایی در آن نباشد. اما آیا دانایی نیز اندوه‌آفرین است؟ و دانستن موجب غم و لبخندهای گاه به گاه؟ و شناخت موجب اندوه است و عدم شناخت خنده‌آور و شادی‌بخش؟ در این صورت نادانی را باید قرین خنده و شادی دانست که با هدف از رشد در زندگی مغایر است و اندوه را جزو لاینفک دانایی که با هدف و نتیجه‌‌ یافتن و دانستن در تضاد.  

این یک سمت قضیه بود و سوی دیگر آن قرابت اشک و ناله و زاری است با عرفان در اسلام. عرفان، راه میان‌بر رسیدن به وصال‌حق است اما چرا عارفان بیش از آنکه در وصال‌دوست شاد باشند می‌گریند؟ چرا در مراحل سیروسلوک، تضرع و توبه، انزوا و بریدن از مردم  و ریاضت‌های جسمانی و روحانی جایگاهی خاص دارد؟ چرا عرفان را قرین غم و اندوه می‌دانند و هرکس اندوهناک‌تر، عارف‌تر و داناتر؟ اشک و دعا و اندوه فلان آیت‌الله در نماز و اندوهناک شدن امام سجاد در نماز و سجده‌های طولانی همراه با گریه و تضرع و آه چه تعبیری دارد؟

از تو می‌پرسم، خدایا، آیا تو مردم را غمگین می‌خواهی؟ اگر نه این است چرا برای هر درخواستی باید به درگاهت زاری و ندبه کرد؟ حتی برای عبادت! چرا باید خود را گناهکارترین دانست و در هر حال به فکر جهنم و عذاب بود؟ آنانکه نه از ترس جهنم و نه به طمع بهشت، بلکه تو را سزاوار پرستش یافته‌اند و به عبادت نشسته‌اند نیز چرا در دعا و نماز گریان و اندوهناک‌اند؟ چرا:

هرکه در این بزم مقرب‌تر است

جام بلا بیشترش می‌دهی؟

آیا خدای من خدای اندوه و غم است و از خنده و شادی گریزان؟ چرا نباید در عبادت خندان بود و از ساعتی با خدا بودن شاد و خشنود؟ چرا از خنده توبه می‌کنیم؟ چرا خنده زیادی را عامل گریه کردن بعد از آن می‌دانیم؟ خدایا اگر تو را غمگین می‌دانم و مخالف شادی، از آن روست که از همان کودکی احساس شرم از خنده را به من آموختند. خدایا تو چه‌سانی؟ و مرا چگونه می‌خواهی؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:4 توسط زهره| |

وبلاگ‌ها آلاچيق‌هايي از جنس شيشه و نورند كه نويسندگاني را از هر گروه و آييني زير سايبان خود گرد آورده‌اند. اين رسانه كاملا مردمي و رايگان آينه تمام‌نمايي براي صاحب خويش است و مي تواند پژواك دروني آن نيز باشد.

وبلاگ‌نويس مي تواند خود را آن‌گونه كه دوست دارد معرفي كند؛ به عبارتي وبلاگ‌ها صفحه‌هايي ممزوج شده از رؤياها و واقعيات و حقيقت وجودي وبلاگ‌نويسان هستند. ما جدا از رؤياهايمان نيستيم. حق با شكسپير است كه مي گفت: "ما از جنس رؤياهايمان هستيم". ما در ميانه همين كشمكش‌ها زاده مي‌شويم، رشد مي كنيم، به بلوغ مي‌رسيم، بزرگ مي شويم، و روزي به نتيجه خواهيم رسيد. تصويري كه وبلاگ از نويسنده خود مي‌دهد، بي‌نقص است؛ زيرا ما يا همانيم كه هستيم و يا انچه مي خواهيم باشيم. مكتوب كردن خود، اين فرصت را به ما مي دهد كه به بررسي خود و حالات دروني خود بپردازيم. منتظر نظر اين و آن ماندن، ناشيانه‌ترين جستجوهاي نافرجام است. در جستن و يافتن حلاوتي است كه در شنيدن نيست. بايد خود را يافت و در هر آينه‌اي كه پيش رو ديديم، نگاهي به خود انداخت. وبلاگ‌ها، آينه‌هاي شفافي هستند كه قادرند درون ما را بر روي صفحه‌هاي شيشه‌اي بياورند و ما را به خود بنمايانند.

آنچه در پي مي‌آيد تجربه‌هاي اندك و بي‌مقداري است كه پس از يك‌سال گشت و گذار در وبلاگستان فارسي بهره اين قلم شده است. اگرچه اندك است، اما بذل الموجود است.

 

گستره وبلاگ‌ها

يكي از جذابيت‌هاي وبلاگ شهر اين است كه نويسندگان و مخاطبان ناشناخته از هر كشور و شهر و دياري و حتي خانه‌اي، مي‌توانند نوع جديدي از ارتباط، تعامل و گردهمايي را در فضاي غير رسمي آن جان بخشند. آنچه مسلم است گسترش شتابنده‌اي است كه در دو سال اخير به اوج خود رسيده، و بي وقفه به سوي خلق جهاني ديگر پيش مي‌رود. آيا وبلاگستان، آن  بها و بقا را دارد كه بر اراده حافظ در بيت زير صحه گذارد؟

آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد به دست

عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

لینک: تولدت مبارک

هفتیمن سالگرد وبلاگ

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:49 توسط زهره| |

عادت كرده بود هر روز در جاده قدم بزند. كت و شلوارش هميشه اتو كشيده و مرتب اند. يك عصا، و با اركيده سفيد در جيب سمت چپ كتش. بعد از خواندن كتاب رستاخيز و فرماسونرهاي آمريكايي پيپش را روشن مي‌كند. سيزده سال روي همين نيمكت روزنامه عصر را خوانده‌ است. فقط وقتي سايه، آفتاب باشد از چهار ديواريش دل مي‌كند. هر روز تا آخر جاده قدم مي‌زند و برمي‌گردد. هوا سايه آفتاب بود كه بيرون آمد با همان عصا و اركيده سفيد كنار جيب چپ و پيپ.. روي نيمكت نشست. ابرهاي آسمان زياد شده بود. باد و خاك از سمت انتهاي جاده مي‌وزيد.. باران به سمت راست جاده مي‌باريد و صداهاي مبهمي از ميان جاده شنيده مي‌شد. به سمت تلفن عمومي رفت.

الو منزل حاج آقاي... مي‌خواستم بگويم.. و صدايش را باد با خود برد.

فردا گرگ و ميش صبح رفتگر در آخر جاده پارك يك عصا و يك اركيده سفيد و يك پيپ پيدا كرده بود..

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:59 توسط زهره| |

حسين حسين؛ ياسر!

چندبار اين پيام از بي‌سيم پخش شد. سرباز كنار خاك‌ريز كمي دورتر از بي‌سيم افتاده بود. پشت كوله‌پشتي‌اش قوز كرده بود.  پاي راستش جوراب نداشت. به هيچ جا نگاه نمي‌كرد، اما با كف پايش گرمي دست بي‌سيم‌چي را زير پايش حس مي‌كرد. صداي خمسه خمسه زمين را لرزاند. چشمهايش را بست. تا مي‌توانست خود را ميان دستهايش جمع كرد.

حسين حسين؛ ياسر!

گرماي تندي از پشت دستهايش گذشت. صورتش را به كف دستش فشار داد. دندانهايش روي هم كليد شده بود. مي‌توانست گرد شدن زبانش را در دهانش بفهمد. چشمهايش را بهم مي‌فشرد. لبهايش كاملا بهم جفت شده بود. رگ‌هاي گردنش را حس مي‌كرد كه زير پوست متورم مي‌شدند. پرهاي بيني‌اش باز باز بود. در يك لحظه تمام قوايش را جمع كرد تا دستها، چشمها و لب‌هايش را باز كند. از ميان دندان‌هاي كليد شده‌اش فرياد زد: يا حسين!

حرارت زيادي را كنار گوش‌هايش احساس كرد. نفس بلندي كشيد. با احتياط به اطراف نگاه كرد. سرش را به خاك‌ريز تكيه داد. از زير يقه لباسش زنجيري را كه پلاكش به آن آويزان بود را در آورد. پلاك را جابجا كرد. صليب را از پشت آن بيرون آورد و به لبهايش نزديك كرد. صورتش را به خاك چسباند. ديگر هيچ صدايي نمي‌آمد حتي صداي نفس‌هاي خودش..    

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:53 توسط زهره| |

توي رختخواب نشستم. عرق زيادي كرده‌ام. صداي نفس‌هايم واضح شنيده مي‌شود. با دست جلوي دهانم را بستم مبادا از وحشت فرياد بزنم و آرامش ديگران را مختل كنم. چشم‌هايم به جايي خيره مانده. نمي‌توانم افكارم را جمع كنم.. يك نفس عميق. و حالا  آهسته‌تر نفس مي‌كشم. چشم‌هايم را مي‌بندم. و باز از اعماق شش‌هايم هوا را بيرون مي‌فرستم. دارم به ياد مي‌آورم. پيشانيم را به كف دستم تكيه مي‌دهم. واي خداي من تمامش يك كابوس بود. يك روياي سياه. يك خواب سنگين و سخت. داشتم خواب مي‌ديدم كه زنده‌ام و در دنیا... دوباره خودم را ميان سفيدي ملافه مي‌پيچم چشم هایم را می بندم و آرام مي‌گيرم. چه کابوسی...

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:52 توسط زهره| |
ديروز؛ مردم

ديشب؛ خدا

امروز؛ دل‌ مردگي‌‌ام را

با خود يدك مي‌كشم..

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:14 توسط زهره| |